تبليغاتX
رای گیری - انتخابات - چوپان گرگ

روز گذشته در سايتي روايت ديگري از داستان چوپان دروغگو را خواندم. هم بسيار لذت بردم از حسن انتخاب نويسنده داستان كه نميدانم كيست و هم بسيار متاسف شدم بحال و روزگارمان.من با اجازه نويسنده داستان نام آن را از چوپان دروغگو به چوپان گرگ تغيير ميدهم. اميدوارم بي ادبي مرا بر من ببخشايد و باميد اينكه اين داستان مورد نظر دوستان عزيز هم قرار گيرد. اين داستان چنين است:
چوپان گرگ
يکی بود يکی نبود.

چوپانی بود که در نزديکی ده،گوسفندان را به چرا می برد.

مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هرروز مشغول مراقبت از آنان بود.



چوپان،* هر روز که گرسنه می شد، گوسفندی رامی کشت. کباب می کرد و خود و بستگانش با آن سير می شدند.

سپس فرياد می زد: گرگ. گرگ. ای مردم. گرگ...

مردم ده سرآسيمه ميرسيدند و می ديدند که مانند هميشه، کمی ديرشده و گرگ گوسفندی را خورده است.

مردم ده تصميم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترين وخونخوارترين آنها.

چوپان به آنها اطمينان داد که با خريد اين سگها، ديگر هيچگاه،گوسفندی خورده نخواهد شد.

هنوز چندروزی نگذشته بود که دوباره، صدای فريادچوپان به گوش رسيد. مردم دويدند و خود را به گله رساندند و ديدند گوسفندی خورده شده است.

يکی از مردم، به بقيه گفت:

ببينيد. ببينيد. هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هايی از گوشت سرخ شده گوسفندانمان باقی است.

بقيه مردم که تازه متوجه شدند چوپان،دروغگوست، فرياد برآوردند: دزد. دزد. دزد رابگيريد...

ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغيير کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ورشد. سگها هم او را همراهی می کردند.

برخی مردم زخمی شدند. برخی ديگر گریختند.

ازآن شب، پدرها و مادرها برای بچه ها، درداستانهای خود شرح می دادند که:

عزيزان. دورغگويی هميشه هم بی نتيجه نيست. دروغگوهامی توانند از راستگويان هم سبقت بگيرند. خصوصاً وقتی پيشاپيش، چوب،گوسفندها وسگهای نگهبانتان را به آنها سپرده باشيد...

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت توسط بهنام |